با چشمای خیره تو چشای من نگاه می کنه و منتظره انگار من یه چیزی بگم و من نمی گم..
دوباره یه سولیلوکویی احمقانه تو سرم و بی هدف ساعت ها فکر کردن به کلمه ها! هیچ کاری از دستم بر نمیاد به جز این که چشممو بدوزم به دست این و اون تا شاید آرامشو تو تون ها پیدا کنم..مردم ولی فکر آرامش تو نیستن..اونا آرامش خودشونو با گیتار می زنن..
آدم خوذش نمیفمه که کی غرق می شه انگار یه دست قوی تو رو می کشه تو آب و بهت اطمینان می ده که این بار مواظبه..اما سر بزنگاه ولت می کنه و تو در حال خفگی دست و پا می زنی اما نگران نباش قبل از این که غرق بشی آب استخر خالی می شه..تو از اغما بیرون میای و میری دنبال زندگی ولی زنده ای که یه بار مرگ دیده دیگه چه معنی داره واسش زندگی؟
دوباره خودمو مخفی می کنم پشت کنایه ها و تشبیها..سعی می کنم حرف بزنم..سعی می کنم واقعیتو بگم..اما یه جوری که اون نفهمه..نمی دونم..هم از نگفتنش می ترسم..هم از گفتنش..
اون هنوز نگاه می کنه،یه وقتا از این نگاه کردنش کلافه میشم، با خودم فکر می کنم که چقد خوب می شد اگه اون خودش همه چیو به زبون میاورد و من فقط یه آره می گفتم یا از اونم بهتر یه سر تکون می دادم و همه چی تموم می شد.
ذهنم دنبال راه فرار می گرده.آروم دستامو به هم حلقه می کنم و تکون می دم..کلافه ام..معلومه..ساعت رومیزی زنگ می زنه باید اشتباهی کوکش کرده باشم..اون داره با تردید منو نگاه می کنه و انگار آماده است که از جاش بلند شه، من دارم فکر می کنم هنوز..
نور سفیدرنگ مهتابی که افتاده کف اتاق حواسمو به خودش پرت می کنه و دو ثانیه آرامش.اما تمومی نداره این لحظه های لعنتی..می شینم روی صندلی و با قاشق توی فنجون بازی می کنم..دارم فکر می کنم که چطوری فرار کنم از این مخمصه..چطوری بهش بگم .
6 سال تو غم و شادی شریک بودن کم نیست.. دستای حلقه شدمو نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم که تا حالا چند بار دستاش این دستا رو لمس کرده هزارها بار..میلیون ها بار؟نمی دونم از عددا بدم میاد..عددا می خوان خاطره ها رو دسته بندی کنن و گزارش در بیارن از توش..عددا هر عظمت و شکوهی رو تو یه کلمه خلاصه می کنن..من اگه بخوام بگم چند بار تو چشماش نگاه کردم و آروم شدم باید یه میلیون یک بذارم پیش هم..
دلم می خواد به خاطره های خوبمون فکر کنم ولی نمی شه .. اون دلش طاقت نمیاره و باز سوال می کنه..چی می خوای بگی؟چرا ساکتی پس؟ یه لبخند آرامش بخش می زنم..از جام بلند می شم و می رم سمت آشپزخونه..اونم پا می شه..آروم می گم..بذار برم چای گرم بیارم برات،چای قبلی سرد شده..اون با تردید نگاه می کنه به فنجون..من میرم تو آشپزخونه..
یه فنجون از کابینت برمی دارم و توش چای می ریزم، یه قاشق چایخوری می ذارم توش..فنجونو می ذارم تو نعلبکی..در کابینت بقلی رو باز می کنم، یه شیشه قرص بر می دارم، امیدوارم که توش به اندازه ی کافی قرص مونده باشه، آخه یه تعدادیشو ریختم تو فنجون قبلی که نخورد..
قرصا رو می اندازم تو فنجونو هم می زنم..بر می گردم..مردد ایستاده هنوز و داره به میز نگاه می کنه..شایدم به فنجون..نمی دونم..آروم میام به سمتشو دستمو می ذارم روی گونه اش و فنجون رو می دم دستش..می شینه اونجایی که من نشسته بودم و چای رو می خوره..تو صورتش اخم می بینم..از اخمش خوشم نمیاد..ولی دلم براش تنگ می شه می دونم..
...
چشماشو دوخته به طاق..تنش خیس عرقه..اینطوری خیلی دوسش دارم..اینطوری برای هر دومون بهتره....دیگه من مجبور نیستم ناراحتش کنم..اینطوری به جای این که من اونو ترک کنم و برای همیشه احساس گناه کنم، اون منو ترک می کنه..
-متانت
پ.ن. لطفا منو بد نگاه نکنین!باور کنین این فقط یه قصه است!دونقطه دی!