تبليغاتX
قرمز تند چرک

قرمز تند چرک

عاشقانه ی شاعر آماتور

شعرهای من

مثل شاعرهای آماتور

غرق تشبیهات کهنه، رنگ و رو رفته است

وز کلیشه پر

تو تصور کن که ذهنم ناقص و بسته است

مثل صدها آدمی که شعر می گویند از چشمی

شعر من مدح دو چشم توست

باز هم آن قصه ی کهنه که چشمت همچو خورشید است

ظهر یک روز بلند آفتابی،گرم

دور از هر سایه ی بیمار دیواری

من نشستم در میان بارش محبوب نور تو 

چون درختم می کند چشم تو، پر از شوق پرباری

چون کرختم می کند دلخواه بس دلخواه

باز هم آری همان تشبیه تکراری

نیست تقصیر من اما این که شاعرها

دل به هر پتیاره می بازند

و برایش شعر می سازند

من مقصر نیستم گر مردم دنیا

چشم هر هرزه نگاهی را چو خورشیدی بپردازند

فرض کن آماتورم اما

چشم تو مانند خورشید است

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 14:29  توسط متانت  | 

چشمهای لعنتی آیدا

این گذر عمر از میان تمام جاده های آبی و سبز بدن من و پریدن من از سر تمام جوب ها من چه مرگم شده چرا انقدر عجله دارم. می دوم که به چی برسم به کدام لحظه به کدام اتفاق. با دست های دست بند زده شده به تخت در اتاقی از قاب عکس ها. تخت از پنجره بیرون می افتد و من تمام طبقه ها را می بینم می شمارم. چشمهایم را میبندم و منتظر لحظه برخورد میمانم. هرگز نمیرسد اما. نه هرگز نمیرسد.

چشمهایی مدام دنبالم میکنند چشمهای یک دختر. خیره به من. نه نگاهم نکن من حتی میترسم از تو بنویسم "آیدا" چه رسد به این که وجود عکست را روی دیوار اتاق تصدیق کنم من ترجیح می دهم فکر کنم تو هم سیبیل داری!

همش میگیم ما آزادیم و قضاوت دیگران برایمان مهم نیست اما این پتیارگیها رو فقط درباره رنگ لباسمون  و قد دامنش بلدیم. بیاین به احترام زنده بگور شدن من یه دقیقه همه با هم خفه شیم!*

*هرگونه برداشت نمادین و غیرنمادین از این نوشتار تکذیب میشود

پ.ن. لطفا نگین پس غلط کردی نوشتیش تو که میخوای تکذیبش کنی، خودم میدونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 23:58  توسط متانت  | 

The Meat Grinder

نمی نویسم و ننوشتنم از سر لجبازی نیست. دلم تنگ می شود ولی بی حوصله تر از آنم که انگشتهایم را روی کیبورد بگذارم و فکر کنم. موضوعی نیست که بنویسم. موضوعی نیست نه این که مشکلی نباشد. نه این که گره ای گشوده شده باشد. نه این که رنگی رفته باشد و همه چیز سفید باشد و زیبا..این زندگی لکه گرفته در میان این همه زباله..در میان این همه خاطره..دوست دارم به جای نوشتن بنشینم و فکر کنم به این که این کی شد زندگی من؟؟

همه ی مفهومها از بچگی برای آدم ها بی معنی هستند. ما مجموعه ی ناقصی از استریوتایپ های تکراری هستیم. معنی ها، مزه ها، احساسات..همه مفهوم های لعنتی کاشته شده در ذهن ما هستند. و ما دوستان تنهای من..خیلی با این آدم ها فرق داریم. ما با آدم هایی که دغدغه شان لباس خریدن برای کلابشان و غیبت کردن راجع به مایلی سایرس است زمین تا آسمان فرق داریم. ما بچه های جنگیم، بچه های انقلابیم، بچه های اعدامیم، ما دوستان من..بچه های تناقضات عجیب هستیم. بچه های بهشت و جهنم کودکی هایمان. ما استریوتایپمان با این ها فرق دارد. ما رنگمان، عشقمان، خوشحالی و ناراحتیمان فرق دارد با این ها..

ما دختر کوچولوهای مقنعه به سریم. پسرکوچولوهای کت به تن هستیم. ما هرگز "کامفرتبلی نام" نخواهیم شد. هرچقدر هم سعی کنیم. هرچقدر هم از نوشتن دوری کنیم، از خواندن، از بحث کردن..لعنت به این زندگی..

من ولی تنها تر از آنم که حتی با تو بشوم ما دوست من..تو چشم هایت را می بندی و گوشهایت را می گیری با دست هایت. من ولی نگاه می کنم و می شنوم. من آدم ها را می پذیرم با همه ی زشتی شان و به آدم بودن افتخار می کنم. تو اما الگویت در زندگی آدم های بی گناه است..تو دوست داری تقلید فرشته ها را بکنی و وانمود کنی اگر بلند فریاد بزنی کسی همیشه از تو حمایت خواهد کرد. کسی همه چیز دنیا را به نفع تو تغییر خواهد داد. من ولی ترجیح می دهم  فکر کنم که باید روی پای خودم باشم. من شکست را دوست دارم. شکست به من حس شجاعت می دهد.

ولی همه مان، من،شما،آنها، به یک اندازه بیچاره و مصنوعی هستیم. همه مان به یک اندازه ابله و نقاشی شده شده ایم. به یک اندازه ناامن، ترسو و معتادیم. به یک اندازه جست و جو گر و عصیانگر و در عین حال راضی و رامیم..

می بینی خیلی همه چیز بدتر از آن چیزی بود که فکر می کردی. دلم پرتر از آنچه است که می نمود. دل تو هم پر است می دانم. خودت را به آن راه نزن عزیزم. ما قربانی هستیم. نه قربانی 30 سال..نه قربانی 1400 سال..نه قربانی 2500 سال..که قربانی تمام لحظه های تاریخ بشریتیم. بشریتی که برای ما "ندیدن" را، "ترسیدن" را، "پناه بردن" را و "واگذار کردن" را به ارث گذاشت..

اینجا زمین است. اینجا جامعه ی آدم های high است. اینجا جایگاه مردم است. "عوام". جایگاه "فرهنگ" و "دین" و "رسوم" است. جایگاه مردمی که برای باور های نداشته شان(!) دیگران را خوردند و می خورند و خواهند خورد..

اینجا زمین، جایی است که ما مغز آدم ها را با پروسسورهای کنترل شده عوض می کنیم. کنترل با هر چیزی که بتوانیم.. "زیبایی"، "درست و نادرست" ، "مومن و کافر"، "بهشت و جهنم"..ما بهشت زمینی خود را جهنم کرده ایم با چرخ گوشت عظیم جامعه- نگهدارمان..از یک طرف ما می رویم و از طرف دیگر گوشت چرخ شده ی ما از این ماشین زیبا می ریزد بیرون..گوشت های راضی سر به زیر و اجتماعی.."گودبای بلو اسکای..اند ولکم تو مشین.."*

*Goodbye blue sky and welcome to machine



+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 20:21  توسط متانت  | 

به بهانه ی حجاب و گل یاس و اینجور چیزا

داشتم وبلگای مذهبی رو می خوندم در مورد حجاب!کلا جالب بود یه چیزی بین همشون مشترک بود. مثلا الان تو این یکی هست: http://keramatensan.blogfa.com/post-32.aspx

نوشته:

"به نظر شما گل رز زیبا نیست؟گل محمدی چه طور؟و خداوند برای محافظت از این زیبایی و لطافت،خارهایی در ساقه شان قراد داده. به نظر شما مروارید می توانست در دریا زیبا بماند اگر در پوشش سخت صدف نبود.شاید فسیل می شد!شاید در دل نهنگی می پوسید!و نهنگ می شد همان نامحرمی که نامرد هم بود!وآن وقت ارزشش را چه کسی می فهمید؟اصلا کسی می دانست چیزی به نام مروارید هست؟"

باحالیش از این جهته که یه لحظه هم نمیشه که با خودشون فکر کنن اون گله این یکی آدم. این چه جور تشبیهیه آخه. منطق پشت حجاب کلا تا اونجایی که من شنیدم دو تا چیزه: تشبیه زن به "شیء" قیمتی و دائم التحریک بودن آقایون. اگه واقعا آقایون مسلمان انقد سه سوته تحریک می شن (با دیدن مو حتی!!) پیشنهاد می کنم به دکتر مراجعه کنن حتما.

خلاصه بحثم این نیست که بگم حجاب خوبه یا بد. فقط می خوام بگم استدلالا تا وقتی جواب می داد که ما سوم ابتدایی بودیم! الان دیگه می فهمیم که پر ایراده.

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 19:26  توسط متانت  | 

ترس در 7 صحنه

اینجا اتاق..من تنها..پنجره بسته

صحنه ی بعدی..من بیرون..کنار درخت تو باغچه نشستم..باد می خوره تو صورتم..سردمه چون فقط لباس نوخونم تنمه..

صحنه ی بعدی..من دارم از درخت می رم بالا..باد شدیدی میاد..سرده ولی کیف می ده..درختش شاخ و برگ زیاد داره..خوب می شه رفت ازش بالا..

صحنه ی بعدی..انقد از درخت رفتم بالا که نفسم در نمیاد دیگه..از پنجره ی یه خونه تو رو نگاه می کنم..تاریکه چیزی پیدا نیست..

صحنه ی بعدی..من دارم پایینو نگاه می کنم..تو فکرم که بپرم یا نه..می دونم اگه زیاد فکر کنم منصرف می شم..فکر نمی کنم دیگه..می پرم..

صحنه ی  بعدی من افتادم تو باغچه..کنار درخت..باد می خوره تو صورتم..سردم نیست با این که لباس تو خونه تنمه..

صحنه ی آخر..اتاق..من تنها..پنجره بسته..می خوام پاشم پنجره رو باز کنم هوا عوض شه..اما بیرون سرده می ترسم سرما بخورم..


پ.ن. همه چی خوبه..من دو نفرم با سلیقه های متضاد..پس همه چی خوبه..

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 0:37  توسط متانت  | 

روابط نامشروع موش و گربه در ایران-به مناسبت روز جهانی زن

رابطه معنیای مختلفی داره اگه مثل من گیک باشید اول تعریف رابطه تو ریاضی می یاد تو ذهنتون اگرم نه منحرف باشید(!)به روابط نامشروع فکر می کنین و حالا هر چیز دیگه ای، اما فکر کنم اکثر آدما به اون موش و گربه بازی احمقانه ای فکر می کنن که به اسم رابطه ی دوست پسر-دوست دختری تو ایران بود! یه چیزی که تنها چیزی که توش وجود نداشت دوستی بود! پسرا گربه بودن دخترا موش!اگه گربه موشو می گرفت رسما اعلام پیروزی می کرد و موشه سر افکنده می شد!در مورد بعضیام برعکس بود یعنی مثلا پسرای پولدار هم گربه بودن هم موش بودن! طبعا هر گربه ایم بیشتر موش می گرفت دالان افتخاراتش پر و پیمون تر بود!من هنوز نفهمیدم اینا دنبال چی بودن که از یه نفر نمی شد گرفت ولی از 5 تا می شد..

 خلاصه این موضوعم از اون چیزایی بود که خودش وارد شده بود اما فرهنگش فقط شده بود! خونواده ها که اکثرا می ترسیدن جلوی بچه هاشون حرفای این طوری بزنن!بعضیا که خدا خیرشون بده اگه می فهمیدن بچشون دوست(!) پیدا کرده از خونه مینداختنش بیرون!از دید بعضی از دوستان مذهبی اگه 4 تا زن داشته باشی اشکال نداره ولی دوست دختر؟!زبونم لال!!

تلویزیونم که من هنوز نمفهمیدم راجع به چی حرف می زد! اصلا اون کشور توهمی لامصب که تو تلویزیون نشون می داد با اون مردم عجیب غریب چی بود؟کجا بود؟چرا همه ی زنا حسود بودن؟چرا همه ی مردا یا عوضی و زنباره بودن یا ریشو؟

حالا این وسط قشنگ ترین چیزی که همه چیزو بیش از پیش خنده دار می کرد حجاب بود! طرف با چادر پسربازی می کرد! بابا آخه موضعت رو مشخص کن دوست عزیز!تو احتمالا اون چادر رو سرت کردی که پسری برات مزاحمت ایجاد نکنه، یا دعوتت نکنه بیرون، ولی رفتارت مدام می گه "من را به بیرون دعوت کنید لطفا!"

حالا ما با این همه تناقض داریم دم از حقوق زن می زنیم! هر وقت ما هممون چه زن چه مرد قبول کردیم که زنا شکلات نیستند که احتیاج به زرورق داشته باشند، بلکه انسان هستند. هر وقت ما هممون چه زن چه مرد قبول کردیم که زنا در ساده ترین چیز که یک رابطه ی انسانی با جنس مخالفه، دارای حقوق برابر هستن، احتیاج به مدیریت ندارن و احیانا ممکنه از آقایون باهوش تر باشند بعضی هاشون..و هر وقت پذیرفتیم که در یک رابطه زنان به اندازه ی نصف مردان نقش دارن..وقتی اون قدر"بزرگ شدیم" که احساسات زنان رو به عنوان انسان جدی بگیریم و "از پشت خنجر زدن بهشون رو" به عنوان افتخار در جمع دوستامون تعریف نکنیم، بعد صحبت می کنیم راجع به حقوق زنان!

به امید روزی که روز زن توی تقویم نباشه..یعنی حقوق ما انقد کژوال بشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 3:4  توسط متانت  | 

زیبا جهان آفتابی

غرق در جوهر

خیس از خون و عرق از پای تا به سر

بی نفس در رنج..تنهاتر

پای تا سر دفن در خامه!

من در این دنیای بی همتا

بر تنم از سیم و زر جامه

من میان این همه زیبایی و شادی

من میان این همه سبزی

من میان جشن نوروز همه روزه

من میان دشت فیروزه

من میان برگ های قرمز پاییز

من در این گلریز... بارانریز

من در زیبایی صد رنگ

من و این گوش آشنا آهنگ

من و این موزون ترانه ..نازنین مضراب

من در این آیینه خانه..خانه ی مهتاب

من در این آبی و سبز بی نظیر و نرم

من در این گوی عزیز و گرم

من در این زیباجهان آفتابی تان

غرق در جوهر

خیس از خون و عرق از پای تا به سر

از پیش تنهاتر

...

پی نوشت : زهر کم کن عقرب آبان نه چندان آبان من..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:57  توسط متانت  | 

check my vital signs 2 know im still alive n i walk alone

--This post is dedicated to "ME WEARING GETBACK!(with a big big stop sign)" when there's no feeling left in her voice..when she doesn't care..when she just sleeps..and wakes up..when shes out of logic..and iced feelings work their best!just 4 her smile..and no no no tears1 ..I want u 2 know..I miss u sometimes..


I walk a lonely road

The only one that i have ever known

Dont know where it goes

But its home to me and i walk alone

I walk this empty street

On the Boulevard of Broken Dreams

Where the city sleeps

n Im the only one and I walk alone

I walk alone-I walk alone..

My shadows the only one that walks beside me
My shallow hearts the only thing thats beating
Sometimes I wish someone out there will find me
Til then I walk alone

1why can't cry?

-------

"ME WEARING GETBACK!(with a big big stop sign)" sent me something in respond to this post:

Never close your eyes..you're gonna believe what you see..you're gonna love what you believe..I know it's hard to believe for the people who know me!but finally!I can feel there's a happy ending..for now..lets say..i feel a pleasant silence

--------


I like to welcome to my life again, TRUST and VIRTUE!someone took them..someone gave them back to me..some people cause chaos..some people bring anarchy!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 3:37  توسط متانت  | 

پلیز پلیز دونت لیو می..

اممممم....

چه کنم شرح غم خویش از این بیش تو را

که چو من درد بماند و دل ریش تو را

چشم از این گم شده بردار،چه با عشق مرا

دل از این غم کده برکن، چه به درویش تو را

تو خماری ز می،آری و من از می،نفسم

برو این راه مرا و تو و آن کیش تو را

برو تا مرگ نشد زندگیت همچون من

تا نسوزم به نفس،زندگی خویش،تو را


و....


تو چو شعله ای که بر دامن من خسته خزید

و ستاره ای شد از شانه ی من بازدمید

برو زآسمان من نور دل انگیز برو

تو چو خورشیدی و من شبکده ی بی امید

من تاریک فروریخته ام باخته ام

آسمانی که فروریخت چه جای خورشید

نه صدایی است مرا تا قفسم لرزاند

نه سکوتی است مرا به احترام تردید

برو پرگیر و نفس نکش در این سم باران

که خدا نیز بر این خاک به یکدم نکشید

تا ندیده ام به خاک آمدنت را برخیز

تا که می شود از آسمان پوسیده پرید

تا که با حیله ی این خیال دلخوش باشم

که ستاره ای ز من دمید و تا ماه رسید


خلاصه ی کلام این که

I always say how I don need u but its always gonna come right back 2 this..please..please..dont leave me

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:26  توسط متانت  | 

داستان کوتاه - خونسرد

با چشمای خیره تو چشای من نگاه می کنه و منتظره انگار من یه چیزی بگم و من نمی گم..

دوباره یه سولیلوکویی احمقانه تو سرم و بی هدف ساعت ها فکر کردن به کلمه ها! هیچ کاری از دستم بر نمیاد به جز این که چشممو بدوزم به دست این و اون تا شاید آرامشو تو تون ها پیدا کنم..مردم ولی فکر آرامش تو نیستن..اونا آرامش خودشونو با گیتار می زنن..

آدم خوذش نمیفمه که کی غرق می شه انگار یه دست قوی تو رو می کشه تو آب و بهت اطمینان می ده که این بار مواظبه..اما سر بزنگاه ولت می کنه و تو در حال خفگی دست و پا می زنی اما نگران نباش قبل از این که غرق بشی آب استخر خالی می شه..تو از اغما بیرون میای و میری دنبال زندگی ولی زنده ای که یه بار مرگ دیده دیگه چه معنی داره واسش زندگی؟

دوباره خودمو مخفی می کنم پشت کنایه ها و تشبیها..سعی می کنم حرف بزنم..سعی می کنم واقعیتو بگم..اما یه جوری که اون نفهمه..نمی دونم..هم از نگفتنش می ترسم..هم از گفتنش..

اون هنوز نگاه می کنه،یه وقتا از این نگاه کردنش کلافه میشم، با خودم فکر می کنم که چقد خوب می شد اگه اون خودش همه چیو به زبون میاورد و من فقط یه آره می گفتم یا از اونم بهتر یه سر تکون می دادم و همه چی تموم می شد.

ذهنم دنبال راه فرار می گرده.آروم دستامو به هم حلقه می کنم و تکون می دم..کلافه ام..معلومه..ساعت رومیزی زنگ می زنه باید اشتباهی کوکش کرده باشم..اون داره با تردید منو نگاه می کنه و انگار آماده است که از جاش بلند شه، من دارم فکر می کنم هنوز..

نور سفیدرنگ مهتابی که افتاده کف اتاق حواسمو به خودش پرت می کنه و دو ثانیه آرامش.اما تمومی نداره این لحظه های لعنتی..می شینم روی صندلی و با قاشق توی فنجون بازی می کنم..دارم فکر می کنم که چطوری فرار کنم از این مخمصه..چطوری بهش بگم .

6 سال تو غم و شادی شریک بودن کم نیست.. دستای حلقه شدمو نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم که تا حالا چند بار دستاش این دستا رو لمس کرده هزارها بار..میلیون ها بار؟نمی دونم از عددا بدم میاد..عددا می خوان خاطره ها رو دسته بندی کنن و گزارش در بیارن از توش..عددا هر عظمت و شکوهی رو تو یه کلمه خلاصه می کنن..من اگه بخوام بگم چند بار تو چشماش نگاه کردم و آروم شدم باید یه میلیون یک بذارم پیش هم..

دلم می خواد به خاطره های خوبمون فکر کنم ولی نمی شه .. اون دلش طاقت نمیاره و باز سوال می کنه..چی می خوای بگی؟چرا ساکتی پس؟ یه لبخند آرامش بخش می زنم..از جام بلند می شم و می رم سمت آشپزخونه..اونم پا می شه..آروم می گم..بذار برم چای گرم بیارم برات،چای قبلی سرد شده..اون با تردید نگاه می کنه به فنجون..من میرم تو آشپزخونه..

یه فنجون از کابینت برمی دارم و توش چای می ریزم، یه قاشق چایخوری می ذارم توش..فنجونو می ذارم تو نعلبکی..در کابینت بقلی رو باز می کنم، یه شیشه قرص بر می دارم، امیدوارم که توش به اندازه ی کافی قرص مونده باشه، آخه یه تعدادیشو ریختم تو فنجون قبلی که نخورد..

قرصا رو می اندازم تو فنجونو هم می زنم..بر می گردم..مردد ایستاده هنوز و داره به میز نگاه می کنه..شایدم به فنجون..نمی دونم..آروم میام به سمتشو دستمو می ذارم روی گونه اش و فنجون رو می دم دستش..می شینه اونجایی که من نشسته بودم و چای رو می خوره..تو صورتش اخم می بینم..از اخمش خوشم نمیاد..ولی دلم براش تنگ می شه می دونم..

...

چشماشو دوخته به طاق..تنش خیس عرقه..اینطوری خیلی دوسش دارم..اینطوری برای هر دومون بهتره....دیگه من مجبور نیستم ناراحتش کنم..اینطوری به جای این که من اونو ترک کنم و برای همیشه احساس گناه کنم، اون منو ترک می کنه..


-متانت


پ.ن. لطفا منو بد نگاه نکنین!باور کنین این فقط یه قصه است!دونقطه دی!





+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:24  توسط متانت  |